تبليغاتX
تفکر جهادی

تفکر جهادی

ِشهادت امام عدالت وتقوی وابرمردمظلومیت ومقاومت علی علیه السلم را تسلیت عرض می نمایم

بحارالأنوار 28 66 باب 2

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع وَ قَدْ مَرَّ مَعَهُ بِحَدِيقَةٍ حَسَنَةٍ فَقَالَ عَلِيٌّ ع مَا أَحْسَنَهَا مِنْ حَدِيقَةٍ فَقَالَ يَا عَلِيُّ لَكَ فِي الْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْهَا إِلَى أَنْ مَرَّ بِسَبْعِ حَدَائِقَ كُلَّ ذَلِكَ عَلِيٌّ ع يَقُولُ مَا أَحْسَنَهَا وَ يَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ ص لَكَ فِي الْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْهَا ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص بُكَاءً شَدِيداً فَبَكَى عَلِيٌّ ع لِبُكَائِهِ ثُمَّ قَالَ مَا يُبْكِيكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ يَا أَخِي يَا أَبَا الْحَسَنِ ضَغَائِنُ فِي صُدُورِ قَوْمٍ يُبْدُونَهَا لَكَ بَعْدِي قَالَ عَلِيٌّ يَا رَسُولَ اللَّهِ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دَيْنِي قَالَ فِي سَلَامَةٍ مِنْ دِينِكَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِذَا سَلِمَ لِي دِينِي فَمَا يَسُوؤُنِي ذَلِكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِذَلِكَ جَعَلَكَ اللَّهُ لِمُحَمَّدٍ تَالِياً وَ إِلَى رِضْوَانِهِ وَ غُفْرَانِهِ دَاعِياً وَ عَنْ أَوْلَادِ الرِّشْدَةِ وَ الْبَغْيِ بِحُبِّهِمْ لَكَ وَ بُغْضِهِمْ مُنْبِئاً وَ لِلِوَاءِ مُحَمَّدٍ ص يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَامِلًا وَ لِلْأَنْبِيَاءِ وَ الرُّسُلِ الصَّائِرِينَ تَحْتَ لِوَائِي إِلَى جَنَّاتِ النَّعِيمِ قَائِدا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط حسین شهامت  | 

تبریک

همزمانی بهار میلاد فخر کائنات محمد مصطفی (ص) و امام صادق (ع)

 با تحول طبیعت و سال نو را به همه دوستان تبریک عرض می نمایم

 

ایام مستدام

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:54  توسط حسین شهامت  | 

انتظار درنگاه رهبر




ديدگاه هاي رهبر انقلاب حضرت آيت الله خامنه اي درباره فلسفه و آثار انتظار
درك مراتب معنوي و حقايق الهي در باب اين قطب اعظم عالم امكان و خليفه ي خدا و مظهر صفات و اسماي الهي در حد زبان و بيان و قلب و فهمي همچون من قاصر نيست . خود آنها بايد درباره امام زمان سخن بگويند; همچنان كه خود آنها بايد درباره علي بن ابي طالب (عليه الصلاه و السلام ) و بقيه اوليا و اصفياي دين سخن بگويند. ما همين قدر مي دانيم كه وجود مقدس امام زمان مصداق وعده الهي است . همين قدر مي دانيم كه اين بازمانده خاندان وحي و رسالت علم سرافراز خدا در زمين است ...
او وعده الهي و مصداق لطف خدا بر انسانيت و بشريت است . او مستوره و نمونه اي از اوليا و اصفيا و انبيا و برجسته ترين بندگان خداست . او نمايشگر مبلغ فضل الهي بر بني آدم است . اينها چيزهايي است كه خود آنان بيان فرمودند. اگر ما بتوانيم در حد فهم قاصر و ناقص خودمان رشحاتي از اين گفته ها را درك كنيم و بفهميم خيلي برد كرده ايم ...
مفهوم انتظار
اين كه در روايات ما وارد شده است كه افضل اعمال امت انتظار فرج است يعني چه مگر انتظار چيست انتظار ظهور حضرت ولي الله الاعظم (ارواحنافداه ) مگر چه مضمون و چه معنايي در بطن خود دارد كه اين قدر داراي فضيلت است يك معناي انحرافي در باب انتظار بود كه خوشبختانه امروز از آن فهم و برداشت غلط اثر چنداني نيست . كساني كه مغرض و يا نادان بودند اين طور به مردم ياد داده بودند كه انتظار يعني اين كه شما از هر عمل مثبت و از هر اقدام و هر مجاهدت و هر اصلاحي دست بكشيد و منتظر بمانيد تا صاحب عصر و زمان خودش بيايد و اوضاع را اصلاح كند و مفاسد را برطرف نمايد!
انقلاب اين منطق و معناي غلط و برداشت باطل را يا كمرنگ كرد و يا از بين برد. پس بحمدالله اين معنا امروز در ذهن جامعه ما نيست . اما معناي صحيح انتظار داراي ابعادي است كه توجه به اين ابعاد براي كسي كه مي داند در فرهنگ اسلام و شيعه چه قدر به انتظار اهميت داده شده بسيار جالب است .
يك بعد اين است كه انتظار به معناي قانع نشدن به وضع موجود است « انتظار داريم » يعني هرچه خير و عمل خوب انجام داديم و به وجود آمده كم و غيركافي است و منتظريم تا ظرفيت نيكي عالم پربشود. يك بعد ديگر از ابعاد انتظار دلگرمي مومنين نسبت به آينده است . انتظار مومن يعني اين كه تفكرالهي ـ اين انديشه روشني كه وحي بر مردم عرضه كرده است ـ يك روز سراسر زندگي بشر را فراخواهد گرفت . يك بعد انتظار اين است كه منتظر با شوق و اميد حركت بكند. انتظار يعني اميد. انتظار ابعاد گوناگون ديگري هم دارد.
روح انتظار
ما ملتي منتظر هستيم ; ملتي كه به اميد پيشرفت و موفقيت اقدام و تلاش و انقلاب كرد و موفق شد. ما امروز براي انتظار بايد باب بخصوصي در زندگي خود باز كنيم . حقيقتا ملت ما بايد روح انتظار را به تمام معنا در خود زنده كند. « ما منتظريم » يعني اين اميد را داريم كه با تلاش و مجاهدت و پيگيري اين دنيايي كه به وسيله دشمنان خدا و شياطين از ظلمات جور و طغيان و ضعيف كشي و نكبت حاكميت ستمگران و قلدران و زورگويان پر شده است در سايه تلاش و فعاليت بي وقفه ما يكروز به جهاني تبديل خواهد شد كه در آن انسانيت و ارزشهاي انساني محترم است و ستمگر و زورگو و ظالم و قلدر و متجاوز به حقوق انسانها فرصت و جايي براي اقدام و انجام خواسته و هوي و هوس خود پيدا نخواهد كرد. اين روشنايي در ديدگاه ما نسبت به آينده وجود دارد.
ما ملت ايران بايد به اين معناي انتظار بيش از گذشته تكيه كنيم ; چون دنياي بشري به انتظاري كه ما داريم محتاج است . اين اميدي كه در دل ملت ايران وجود داشت و در سايه آن توانست اين كارهاي بزرگ را انجام بدهد ملتهاي ضعيف و مظلوم دنيا امروز به اين اميد احتياج دارند; آنها هم بايد اين اميد را پيدا كنند. اگر پيدا كردند و نور اميد در دل ملتها تابيد كارهاي دنيا اصلاح خواهد شد و مشكل ملتهاي مظلوم اگر نگوييم به صورت كامل به صورت معتنابهي ـ ولو در طول چند سال ـ حل خواهد شد. اما اگر اين اميد در دلها نتابد و همان طوري كه شيطانها خواستند مردم مايوس باشند ملتها مايوس بمانند روزبه روز وضع بدتر خواهد شد.
رابطه منتظران و امام قائم
ارتباط قلبي يكايك مردم مومن با مقام ولايت عظمي و ولي الله اعظم يكي از بركاتي است كه از مشخص بودن مهدي موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف ) در عقيده مردم ما ناشي مي شود. ما علاوه بر اعتقاد به اصل وجود مهدي و اين كه كسي خواهد آمد و دنيا را از عدل و داد پر خواهد كرد شخص مهدي را هم مي شناسيم و نام و كنيه و پدر و مادر و تاريخ ولادت و كيفيات غيبت و اصحاب نزديك و حتي بعضي از كيفيات هنگام ظهور او را نيز مي دانيم . اگرچه آن شخصيت درخشان و خورشيد تابان را در بيرون و محيط زندگي خود نمي بينيم و او را تطبيق نمي كنيم اما معرفت به حال او داريم .
رابطه بين شيعياني كه اين اعتقاد را دارند با مقام ولايت و مهدي موعود يك رابطه دايمي است و چه قدر خوب و بلكه لازم است كه يكايك ما قلبا هم اين رابطه را با توجه و توسل و حرف زدن با آن حضرت حفظ كنيم . طبق همين زياراتي كه وارد شده و بعضا ماثور است و به احتمال زياد به خود معصوم (ع ) مستند مي باشد اين رابطه قلبي و معنوي بين آحاد مردم و امام زمان (عج ) يك امر مستحسن بلكه لازم و داراي آثاري است ; زيرا اميد و انتظار را به طور دايم در دل انسان زنده نگه مي دارد.


اعتماد و اميد
انتظار يكي از پربركت ترين حالات انسان است ; آن هم در انتظار دنيايي روشن از نور عدل و داد... خداي متعال به دست او سرزمين بشري و همه روي زمين را از عدالت و دادگستري پرخواهد كرد. انتظار چنين روزي را بايد داشت . نبايد اجازه داد كه تصرف شيطانها و ظلم و عدوان طواغيت عالم شعله اميد را در دل خاموش كند. بايد انتظار كشيد. انتظار چيز عجيبي است و داراي ابعاد گوناگوني مي باشد. يكي از ابعاد انتظار اعتماد و اميدواري به آينده و مايوس نبودن است . همين روح انتظار است كه به انسان تعليم مي دهد تا در راه خير و صلاح مبارزه كند. اگر انتظار و اميد نباشد مبارزه معني ندارد و اگر اطمينان به آينده هم نباشد انتظار معني ندارد. انتظار واقعي با اطمينان و اعتماد ملازم است . كسي كه شما مي دانيد خواهد آمد انتظارش را مي كشيد و انتظار كسي كه به آمدنش اعتماد و اطمينان نداريد انتظاري حقيقي نيست . اعتماد لازمه انتظار است و اين هر دو ملازم با اميد است و امروز اين اميد امري لازم براي همه ملتها و مردم دنيا مي باشد.
جهان امروز تاريكي ها و گمراهي ها
دنيا در طول تاريخ طولاني بشر ادوار سياه و تاريكي به خود ديده است ; اما بدون شك يكي از تاريكترين ادوار زندگي بشر و تلخترين روزگارهاي عمومي مردم عالم همين روزگار كنوني است كه در آن هيچ ترديدي نبايد كرد و اين به خاطر تسلط روزافزون قدرتهاي شيطاني و بزرگ عالم بر زندگي انسانهاست .
اگر شما به وضع دنيا نگاه كنيد قضيه روشن مي شود. در دنيا قدرتها عالم را بين خودشان تقسيم كرده بودند و روز به روز تسلط و تصرف قدرتهاي بزرگ نسبت به مناطق گوناگون عالم سخت تر و سنگينتر شده است . مثلا امروز دخالت قدرت شيطاني و طاغوتي آمريكا در زندگي ملتها از هميشه بيشتر است . در همه شئون عمده و اساسي ملتها دخالت مي كنند و اين دخالت منحصر به مسايل اقتصادي ملتها نيست ; بلكه در فرهنگ و سياست و اداره امور و تعيين مديران امور كشورها نيز دخالت مي كنند. اگر كساني در جوامع گوناگون اوضاع را نفهمند و ندانند راحت زندگي مي كنند; اما صاحبان فكر و افراد هوشمند و روشنفكر و كساني كه مي فهمند قدرتهاي طاغوتي با زندگي و سرنوشت آنها چه مي كنند حقيقا دنيا براي آنها تيره و تار است و زنداني بيش نيست ... حقيقتا انسانهاي هوشمند در بسياري از مناطق دنيا اين گونه زندگي مي كنند. اگر در دلها اميد به روزگار روشن باشد مبارزه ممكن است و اگر اميد بميرد مبارزه و حركت به سمت صلاح هم خواهد مرد.
انقلاب اسلامي اميد ملتها
واقعيت ديگر آن است كه امروز ما در دنيا شاهد بيداري ملتها هم هستيم . درست است كه با پيشرفت وسايل جديد و تلويزيون و راديو و تبليغات و پول و امكانات صنعتي و غيره تسلط قدرتهاي استكباري بر ملتها و بر شئون آنها روزبه روز بيشتر شده است ; اما سنت الهي بر اين قرار گرفته كه ملتها هم بيدار بشوند و ما امروز مي بينيم كه ملتها هم روزبه روز بيدار مي شوند و اين به خاطر اميدي است كه آنها به آينده پيدا كرده اند.
اميد در حال بيداركردن ملتهاست . بدون شك مهمترين وسيله اميد براي ملتها در ده سال اخير پيروزي انقلاب اسلامي در ايران تشكيل حكومت مردم تاسيس حكومت « نه شرقي و نه غربي » و پيشرفت سياست مقاومت در مقابل قدرتهاي استكباري بود. اين وقايع به مردم دنيا ـ خصوصا مسلمانان ـ اميد بخشيد و آنها را بيدار كرد. اين صنع الهي و قدرت خدا بود.
چه قدر تبليغات جهاني اين جمله امام عزيز و فقيدمان را كوبيدند كه فرموده بودند : « ما انقلابمان را به همه عالم صادر خواهيم كرد » . صدور انقلاب به معناي اين نبود كه ما برمي خيزيم و با قوت و قدرت به اين طرف و آن طرف مي رويم و جنگ راه مي اندازيم و مردم را به شورش و انقلاب وادار مي كنيم ; مقصود امام به هيچ وجه اين نبود. اين كار جزو سياستها و اصول ما نيست ; بلكه مردود است . آنها اين جمله را اين گونه معنا كردند و آن را كوبيدند.
بركات عقيده به امام زمان (عج )
اين حقيقت عظيم متعلق به يك ملت و يك زمان خاص نيست ; بلكه متعلق به بشريت است ... اين وعده خداست كه تحقق آن را ضمانت كرده است . همه انسانهاي طول تاريخ نسبت به اين پديده عظيم و شگفت آور احساس نياز معنوي و قلبي كرده اند; چون تاريخ از اول تا امروز و از امروز تا لحظه طلوع آن خورشيد جهانتاب با ظلم و بدي و پليدي آميخته بوده است . همه كساني كه از ظلمي رنج برده اند چه آنهايي كه به خود آنها ظلم شده است و رنج برده اند و چه كساني كه به ستمكشي ديگران نگاه كرده اند و رنج برده اند ـ با ياد ولادت اين منجي عظيم تاريخ و بشر در دلشان اميدي به وجود مي آيد.
به همين خاطر شما مي بينيد كه اين حقيقت مخصوص شيعه هم نيست ; همه اديان و مذاهب عقيده دارند كه يك منجي و يك دست مقتدر الهي در مقطعي از تاريخ خواهد آمد و در نجات بشر از ظلم و جور معجزه گري خواهد كرد. فرقي كه ما شيعه ها با ديگران و بقيه فرق اسلامي و غيراسلامي داريم اين است كه ما اين شخص عظيم و عزيز را مي شناسيم اسمش را مي دانيم تاريخ ولادتش را مي دانيم پدران و مادر عزيزش را مي شناسيم و قضايايش را مي دانيم ; ولي ديگران اينها را نمي دانند. آنها عقيده پيدا نكردند يا با خبر نشدند و نمي دانند; ولي ما مي دانيم . تفاوت اين جاست . به همين دليل است كه توسلات شيعه زنده تر و پرشورتر و با معناتر و با جهت تر است ... (سيماي معصومين (ع ) در آئينه نگاه رهبري به موسسه فرهنگي قدر ولايت )
كساني كه مغرض و يا نادان بودند اين طور به مردم ياد داده بودند كه انتظار يعني اين كه شما از هر عمل مثبت و از هر اقدام و هر مجاهدت و هر اصلاحي دست بكشيد و منتظر بمانيد تا صاحب عصر و زمان خودش بيايد و اوضاع را اصلاح كند و مفاسد را برطرف نمايد!
يكي از ابعاد انتظار اعتماد و اميدواري به آينده و مايوس نبودن است . همين روح انتظار است كه به انسان تعليم مي دهد تا در راه خير و صلاح مبارزه كند
دنيا در طول تاريخ طولاني بشر ادوار سياه و تاريكي به خود ديده است اما بدون شك يكي از تاريك ترين ادوار زندگي بشر و تلخ ترين روزگار عمومي مردم عالم همين روزگار كنوني است و اين به خاطر تسلط روزافزون قدرت هاي شيطاني و بزرگ عالم بر زندگي انسان هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:56  توسط حسین شهامت  | 

رمضان المبارک ماه ضیافت الهی برمادبه الله مبارکتان باد

 

 اِلهى كَسْرى لا یَجْبُرُهُ اِلاّ لُطْفُكَ وَ حَنانُكَ وَ فَقْرى لایُغْنیهِ اِلاّ عَطْفُكَ وَ اِحْسانُكَ وَ رَوْعَتى لا یُسَكِّنُها اِلاّ اَمانُكَ...

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

خدایا!

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .

خدایا!

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده، بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد.

خدای من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

خدایا!

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان نمی کند.

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

وَذِلَّتى لا یُعِزُّهاَّ اِلاّ سُلْطانُكَ وَ اُمْنِیَّتى لا یُبَلِّغُنیهاَّ اِلاّ فَضْلُكَ وَ خَلَّتى لا یَسُدُّها اِلاّ طَوْلُكَ وَ حاجَتى لا یَقْضیها غَیْرُكَ وَ كَرْبى لا یُفَرِّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ وَ ضُرّى لا یَكْشِفُهُ غَیْرُ رَاْفَتِكَ وَ غُلَّتى لا یُبَرِّدُها اِلاّ وَصْلُكَ...

خدایا!

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند.

خدایا!

دلی که مسیر عمر را در کویر هجران تو طی کرده چه سان به غیر سبزه زار لقاء تو راضی شود؟ چشمی که جز به افق انتظار تو دوخته نشده و دوردستها را در پی سایه محو دیدار تو کاویده چگونه جز وصل تو را بپذیرد؟

و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق تو در آویخته به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند؟

خدایا!

دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد؟

وَ لَوْعَتى لا یُطْفیها اِلاّ لِقاَّؤُكَ وَ شَوْقى اِلَیْكَ لا یَبُلُّهُ اِلا النَّظَرُ اِلى وَجْهِكَ وَ قَرارى لا یَقِّرُّدُونَ دُنُوّى مِنْكَ وَ لَهْفَتى لا یَرُدُّها اِلاّ رَوْحُكَ وَ سُقْمى لا یَشْفیهِ اِلاّ طِبُّكَ وَغَمّى لا یُزیلُهُ اِلاّ قُرْبُكَ...

اشک اضطرار مرا چه چیز جز دستهای پاسخ تو خواهد سترد؟ و این قلب درد آغشته از فراقت را چه چیز جز نسیم مهر تو جان خواهد بخشید؟

خدایا!

تب سوزنده عشق به تو را چه درمان خواهد کرد جز دیدار تو؟ و زخم عمیق و کاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید؟

وَجُرْحى لا یُبْرِئُهُ اِلاّ صَفْحُكَ وَ رَیْنُ قَلْبى لا یَجْلُوهُ اِلاّ عَفْوُكَ وَ وَسْواسُ صَدْرى لا یُزیحُهُ اِلاّ اَمْرُكَ...

خدایا!

زنگار گناه از آیینه دل چه چیز جز عفو تو خواهد زدود؟

خدایا!

تنها دست توست که می تواند قلب تاثیر پذیر مرا از شر خواسته های نفس خلاص گرداند و تنها دم خداوندی توست که می تواند این دل را که در زیر پنجه های هوای نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد.

خدایا!

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند.

فَیا مُنْتَهى اَمَلِ الاْمِلینَ وَ یا غایَةَ سُؤْلِ السّاَّئِلینَ وَ یا اَقْصى طَلِبَةِ الطّالِبینَ وَ یا اَعْلى رَغْبَةِ الرّاغِبینَ وَ یا وَلِىَّ الصّالِحینَ وَ یا اَمانَ الْخاَّئِفینَ وَ یا مُجیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرّینَ وَ یا ذُخْرَ الْمُعْدِمینَ وَ یا كَنْزَ الْباَّئِسینَ وَ یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ وَ یا قاضِىَ حَواَّئِجِ الْفُقَراَّءِ وَ الْمَساكینَ وَ یا اَكرَمَ الاْكْرَمینَ وَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ...

ای نهایت آرزوی آرزو مندان! و ای غایت پاسخ سائلان! و ای دورترین مقصود نیازمندان! و ای بلندترین اشتیاق مشتاقان! و ای غمخوار درستکاران! و ای کلبه ایمنی از بلای به تو پناه آورندگان! و ای پاسخ دهنده دعوت در ماندگان! و ای داروی دردمندان! و ای اندوخته فقیران! ای گنجینه بینوایان و ای فریادرس ناله کنندگان! و ای برآرنده حاجات فقیران و مسکینان! ای کریمترین کریمان! ای مهربانترین مهربانان! و ای رحیم ترین بخشندگان! ای هر چه جوی مهر از چشمه رأفت تو! و ای هر چه ابر از در یای تو! ای پیشه ات کارسازی و ای اندیشه ات بنده نوازی!

لَكَ تَخَضُّعى وَسُؤ الى وَاِلَیْكَ تَضَرُّعى وَابْتِهالى اَسْئَلُكَ اَنْ تُنیلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ وَتُدیمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ...

روی من تنها به تو باز است و دستم تنها به سوی تو دراز.

ضجه های من تنها در پیش توست و سجود من فقط در پیشگاه تو.

خدایا!

من در پیش چه کسی به جز تو بر خاک افتاده ام؟ و کدام سحری را جز در خانه تو کو بیده ام؟

خدایا!

در این گرمای سوزان کویر گناه،  نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار و از ابر آبستن نعمتهایت بر من مستدام ببار.

 خداوندا!

 من اینک امید از هر چه غیر تو بریده ام و بر در خانه کرم تو به تضرع ایستاده ام.

خدای من!

مرا از تو چشم یاری هست و همو مرا بدینجا آورده است.

اینجا، که نگاه اکرام تو بر جثه نحیف من افتد و دست انعام تو از ورای سر افتاده من بگذرد.

اینجا، که گرد گامهای تو بر صورت خسته من نشیند و بوی بهار تو در مشام درختانِ به خشکی گراییده من بپیچد.

خدای من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

وَ ها اَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ وَ لِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ وَ بِحَبْلِكَ الشَّدیدِ مُعْتَصِمٌ وَ بِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسِّكٌ ِالهى اِرْحَمْ عَبْدَكَ الذَّلیلَ ذَاالّلِسانِ الْكَلیلِ وَ الْعَمَلِ الْقَلیلِ وَ امْنُنْ عَلَیْهِ بِطَوْلِكَ الْجَزیلِ وَ اكْنُفْهُ تَحْتَ ظِلِّكَ الظَّلیلِ یا كَریمُ یا جَمیلُ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ...

خدای من!

در این ناامنی و و انفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام و  تنها به دستاویز امن تو آویخته ام. خدایا!

بر این بنده ذلیل و ناتوانت كه حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم كن.

بنده ای كه نه آن دارد كه به تو بنماید و  نه زبان آنكه از تو عذر بخواهد.

بنده ای كه دستش تهی از طاعت و پشتش خسته از معصیت است.

خدایا!

می شود كه چنین بنده ای را دست محبت بر سرش كشی؟ و سایه خدایی بر سرش بگستری؟ و جز این نمی شود.

بنده به كجا بگریزد كه امتداد شاخه های بی نهایت كرم تو سایه نینداخته باشد؟

ای زیبای عاشق زیبایی! ای دلربای زیبا آفرین! ای دریای بی منتهای بخشش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:1  توسط حسین شهامت  | 

بامولایم مهدی علیه السلام

سوارى مى ‏رسد!
اى دل! بشارت مى ‏دهم،خوش روزگارى مى ‏رسد
يا درد و غم طى مى ‏شود، يا شهريارى مى‏ رسد
گر كارگردان جهان، باشد خداى مهربان
اين كشتى طوفان زده، هم بر كنارى مى ‏رسد
انديشه از سرما مكن، سر مى ‏شود دوران وى
شب را سحر باشد ز پى، آخر بهارى مى ‏رسد
اى منتتظر!غمگين مشو، قدرى تحمّل بيشتر
گردى به پا شد در افق، گويى سوارى مى ‏رسد!
يار همايون منظرم، آخر درآيد از درم
اميّد خوش مى ‏پرورم، زين نخل بارى مى ‏رسد
كى بوده است و كى شود، ملك غزل بى ‏حكمران؟
هر دوره آن را خواجه ‏يى، يا شهريارى مى ‏رسد
)مفتون(! منال از يار خود، گر با تو گاهى تلخ شد
كز گل بدان لطف و صفا، گه نيش خارى مى‏رسد!

خاك قدوم

كى مى ‏شود به صورت ماهت نظر كنم؟
دل را ز نور تو رشك قمر كنم؟
عمرى در انتظار نشستم؛ چه مى ‏شود
از كوچه ى وصال تو روزى گذر كنم؟
روزى به جاى پاى تو گر چشمم اوفتد
خاك قدوم پاك تو كحل بصر كنم
خود را به خاكسارى دستگاه قدس تو
در پيشگاه خالق خود مفتخر كنم
در حسرت وصال تو جانم به لب رسيد
كى مى ‏شود به جانب كويت سفر كنم؟
تا چند ز آتش غم هجر تو همچو شمع
دامن ز اشك چشم به ره مانده تر كنم؟
اين بوده آرزوى من اندر تمام عمر
در خدمت تو روز و شبم را به سر كنم؟
هر لحظه ‏اى كه با خطرى روبرو شوم
با نام دلرباى تو دفع خطر كنم
زان رو به آستانه ى تو »ملتجى« شدم
تا كسب اعتبار از اين خاك در كنم

ستاره ى موعود
اگر چه غايبى اما حضور تو پيداست
چه غيبتى است؟ كه عطر عبور تو پيداست
مقام گلشن اشراق، نافه خيز از توست
بلى!شفاعت انسان به رستخيز از توست
تو كيستى كه چو نام تو در كتاب شود
ز شرم فاجعه، شمع عدالت آب شود
تو كيستى كه قيامت، قيامت كبرى ست
تو كيستى كه قيامت ز قامتت پيداست
تو كيستى كه»يداللَّه«؟در تنت جارى است
زبان قاطع شمشير عدل تو كارى است
نگاه منتظرانت هنوز مانده به راه
سپيد شد ز فراق تو سنگ فرش پگاه
خدا به دست تو دادست عدل عالم را
سپرده نيز به دستت حساب آدم را
ز هر چه هست به گيتى، سرآمدت خوانند
تويى كه قائم آل محمدت خوانند
ولادتت نه فقط آبرو به شعبان داد
كه در ضمير تمامّى مردگان جان داد
الا ستاره ى موعودِ گرم و عالمتاب!
به دشت تيره ى هستى چو آفتاب بتاب
بتاب و ظلمت ظلم زمانه را بردار
ز گرده ‏هاى بشر تازيانه را بردار

گفتگو
گفتم كه: روى خوبت از من چرا نهانست؟
گفتا: تو خود حجابى ورنه رخم عيانست
گفتم: مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه: در ره ما، غم نيز شادمانست!
گفتم: فراق تا كى؟ گفتا كه: تا توهستى
گفتم: نفس همين ست، گفتا: سخن همانست
گفتم كه: حاجتى هست، گفتا: بخواه از ما!
گفتم: غمم بيفزا، گفتا كه: رايگانست!
گفتم: ز )فيض( بپذير اين نيم جان كه دارد
گفتا: نگاه دارش، غمخانه‏ى تو، جانست

سايه ى ديوار

يوسف شود، آن كس كه خريدار تو باشد
عيسى شود، آن خسته كه بيمار تو باشد
از چشمه ى خورشيد جگر سوخته آيد
هر ديده كه لبْ تشنه ديدار تو باشد
خوابى كه بِهْ از دولت بيدار توان گفت
خوابى ست كه در سايه ى ديدار تو باشد
هر چاك قفس از تو خيابان بهشتى ست!
خوش وقت اسيرى كه گرفتار تو باشد
بر چهره‏ى گل پاى چو شبنم نگذارد
آن راهروى را كه به پا، خار تو باشد!
)صائب( اگر از خويش توانى بدر آمد
اين دايره‏ ها نقطه ى پرگار تو باشد

وارث على
اى گل انتظار يامهدى
تازه ‏تر از بهار يامهدى
اى ز نسل على و آل‏اللَّه
بهترين يادگار يامهدى
جمعه ‏هامان چقدر طولانى است
بى تو با انتظار يامهدى
اى خوش آن جمعه كه با اين دل زار
باتو گيرد قرار يامهدى
آنچه خوبى كه آفريده خدا
در تو شد آشكار يامهدى
تو بيا و تمام عصمت را
به تماشا گذار يامهدى
كاش مى ‏شد شود همين جمعه
جمعه ى وصل يار يامهدى
در دفاع از حريم مرتضوى
وارث ذوالفقار يامهدى
كن تو فتح دوباره‏ ى خيبر
حيدر روزگار يامهدى
شيعه بى پناه مى‏باشند
به تو اميدوار يامهدى

اى غايب از نظره
اى غايب از نظرها كى مى ‏شود بيايى
ما را ز غم رها كن بر درد ما دوايى
اى حُسن بى نظيرت كرده مرا اسيرت
ناديده در كمندم دردا از اين جدايى
من در خيال خالت در حسرت نگاهم
ترسم كه طى شود عمر اى نازنين نيايى
خود باعث حجابم بس كه دلت شكستم
شرمنده ى تو هستم تو غايب وفايى
شكرا كه اين سعادت بر من شده عنايت
اين تاج افتخارم داده به من بهايى
جانا به جان زهرا بر»سالكت« نگاهى
ثابت قدم بماند در راه كبريايى

خم ابرو
يارب اين آرايش خلقت به يمن روى كيست؟
وين منظم چرخ دراز خم ابروى كيست؟
مقصد لولاك را دانستم و افلاك را
تار و پود خلقت آيا طرّه ى گيسوى كيست؟
خلقت افلاك باشد از طفيل پنج تن
خلقت آن پنج تن خود از طفيل روى كيست؟
چارده محور، تو بر گردونه ‏ى هستى زدى
گردش گردونه آيا جز تو با نيروى كيست؟
آنكه باشد آخرين محور بر اين چرخ كمال
غير قائم تا قيامت، قامت دلجوى كيست؟
بود از خلقت، تو را مقصد، عبوديت ولى
قدرت آن بندگى امروز در بازوى كيست؟
عالمى را چشم اميدست بر باغ جنان
آنكه دل دارد هوايش جلوه ى مينوى كيست؟
شهره ‏ى آفاق باشد ديده‏ ى جادوى حور
حور را مسحور، چشم از نرگس جادوى كيست؟
زلف شب مى‏گردد عطرآگين ز شبنم، دم به دم
اين همه عنبر فشانى از شكنج موى كيست؟
شام هجران مى‏ دمد بوى نسيم صبح وصل
اين نسيم است از كدامين سو و اين بو، بوى كيست؟
لاله ‏هاى سرخ خونبارند در راه وصال
اين خط خونين مگر در امتداد كوى كيست؟
مقدم مهدى ست گلباران و با خون لاله گون
ورنه اينسان عالم آرا طلعت نيكوى كيست؟
عاشقان را سوى او باشد همه چشم )اميد(
ديده ى حق بين او تا آنكه بينى سوى كيست؟

وارث نور
صبحى دگر مى ‏آيد اى شب زنده داران!
از قلّه ‏هاى پر غبار روزگاران
از بيكران سبز اقيانوس غيبت
مى ‏آيد او تا ساحل چشم انتظاران
آيد به گوش از آسمان: اينست مهدى!
خيزد خروش از تشنگان: اينست باران!
با تيغ آتش مى‏ درد آن وارث نور
در انتهاى شب گلوى نابكاران
از بيشه زار، عطرهاى تازه آيد
چون سرخ گل بر اسب رهوار بهاران
آهنگ ميدان تا كند او، باز ماند
در گرد راهش مركب چابكسواران
آيينه ى آيين حق! اى صبح موعود!
ماييم سيماى ترا، آيينه داران

گل بى خار

بيا اى عاشقان را دلبر و دلدار، مهدى جان
خريدار توام اى يوسف بازار، مهدى جان
بيا مپسند عالم را پريشان همچو گيسويت
بده رنگ سحر، ديگر به شام تار، مهدى جان
بيا تا بشكفد در باغ دلها غنچه ى اميد
تو مپسند اى گل بى ‏خار، ما را خوار، مهدى جان
ز هجر گل بود بلبل غمين وقت خزان، اما
منم بى تو بهار و هم خزان افكار، مهدى جان
بيا اى منتظر ما را تو بنگر، منتظر بر ره
عيان بر ما شود كى وعده ى ديدار ، مهدى جان
ببين يارا سرشك غصه ى هجر تو عمرى هست
كه كرده جام چشمان مرا سرشار، مهدى جان
بيا دورى روى تو عمرى هست، برخيزد
ز دلها شعله شعله، آه آتشبار، مهدى جان

خطر عشق
ما را به جز خيالت، فكرى دگر نباشد
در هيچ سر خيالى زين خوبتر نباشد
كى شبروان كويت، آرند ره به سويت
عكسى ز شمع رويت تا راهبر نباشد
ما با خيال رويت، منزل در آب ديده
كرديم، تا كسى را بر ما گذر نباشد
هرگز بدين طراوت، سرو چمن نرويد
هرگز بدين حلاوت، شهد و شكر نباشد
در كوى عشق، جان را باشد خطر اگرچه
جانى كه عشق باشد، جان را خطر نباشد
دانم كه آه ما را باشد بسى اثرها
ليكن چه سود وقتى كز ما اثر نباشد؟
در خلوتى كه بيند عاشق جمال جانان
باشد كه در ميانه غير از نظر نباشد

زارى دل
اى كه از عشق تو آغاز شده زارى دل
گاهگاهى نظرى كن به گرفتارى دل
اى طبيب دل بيمار و پريشان حالم
از سرِ لطف بيا گه، به پرستارى دل
دارم از ديده ى خونبار، سپاس فراوان
چونكه با اشك كند همدمى و يارى دل
چون دل غمزده ‏ام را نبود غمخوارى
مى‏ خورد غم ز ترحّم غمِ‏ غمخوارى دل
تو كه دل را به نگاهى بِربُودى ز كفم
كاش مى ‏آمدى اى دوست به دلدارى دل
دل چنان سوخت كه خاكستر او رفت به باد
به وفادارى ما بين و وفادارى دل
»هاشمى« رَه بحر يمش نتوان برد دگر
چونكه مسدود شده راه ز بسيارى دل

جامه ى تقوا
شهر به شهر و كو به كو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نيافتم
آه! كه تار و پود آن رفت به ياد عاشقى
جامه ى تقويى كه من در همه عمر، بافتم!
بر دل من ز بس كه جا تنگ شد از جدائيت
بى تو به دست خويشتن سينه ى خود شكافتم
از تَفِ آتش غمم صد ره اگرچه تافتى
آينه سان به هيچ سو، رو ز تو بر نتافتم
يك ره از و نشد مرا كار دل حزين روا
)هاتف(! اگر چه عمرها در ره او شتافتم

رحمت الهى
گفتم: شبى به مهدى، بردى دلم ز دستم
من منتظر براهت، شب تا سحر نشستم
گفتا:چكار بهتر از انتظار جانان
من راه وصل وصل خود را بر روى تو نبستم
گفتم: دلم ندارد بى تو قرار و آرام
من عقده ى دلم را امشب دگر گسستم
گفتا:حجاب وصلم باشد هواى نفست
گر نفس را شكستى، دستت رسد بدستم
گفتم: ببخش جرمم اى رحمت الهى
شرمنده تو بودم، شرمنده‏ى تو هستم
گفتا: هزار نوبت از جرم تو گذشتم
پرونده ى تو ديدم، چشمان خود ببستم
گفتم: كه »هاشمى« را جز تو كسى نباشد
چون تير از كمان هر آشنا بجستم
گفتا: مباش نوميد از خانه‏ى اميدم
من كى دل محبّ شرمنده را شكستم؟

صبر كن، صبر!
بسر آمد شب هجران و، سحر نزديك است
صبركن، صبر! كه هنگام ظفر نزديك ست
رحمى اى باد خزان، كز اثر همّت اشك
نو نهالى كه نشاندم، به ثمر نزديك ست
همه را در رخ ياران، نگران مى ‏بينم
مگر اين قافله را وقت سفر نزديك ست
وقت آنست كه همت طلبيم از در دوست
كه بس از قافله دوريم، خطر نزديك ست
گرچه دور ستاره كعبه ى مقصود، ولى
آزموديم كه بر اهل نظر نزديك ست
ناله ‏هاى جرس قافله پرشور شده ست
همسفر! كعبه ى مقصود مگر نزديك ست
هست تا گوهر دين در صدف غيب نهان
صدف چشم‏تر ما به گهر نزديك ست
هست تا گوهر دين در صدف غيب نهان
صدف چشم‏تر ما به گهر نزديك ست
گفتم: از هجر رخت جان به لب آمد، گفتا:
ناله‏ى سوخته جانان به اثر نزديك ست
پرو بال من و )پروانه( بسوزيد چو شمع
كه سرآمد شب هجران و، سحر نزديك ست
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط حسین شهامت  |